تبليغاتX
سکوی سیاه
هی فلانی زندگی شاید همین باشد !
 حسین منزوی

دل من ! باز مثل سابق باش
 
با همان شور و حال عاشق باش
 
مهر می ورز و دم غنیمت دان
 
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
 
از میان همه تو لایق باش
 
خواستی عقل هم اگر باشی
 
عقل سرخ گل شقایق باش
 
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
 
بار پارو و لنگر و سکان
 
بفکن و دور از این علایق باش
 
هیچ باد مخالف اینجا نیست
 با همه بادها موافق باش

|+| نوشته شده توسط محسن ( jiboteh ) در یکشنبه 1386/06/18  |
 مرگ
 

آه ، چه ظلمانی ست خانه مرگ ،

چه آوایی غمین دارد ، آن دم که تکان می خورد مرگ

و اکنون پتکِ گرانش را بر می دارد

و وقت را می نوازد .

                                                             (ماتیاس کلادیوس)

|+| نوشته شده توسط محسن ( jiboteh ) در پنجشنبه 1386/03/17
 عشق

 

چیزی راهگیرش نیست ؛

نه در میشناسد نه کلون .

از همه چیز رخنه می کند ؛

او را نه آغازی ست ،

جاودان بال می زد و

بال می زند تا جاودان .

                               (ماتیاس کلادیوس)

|+| نوشته شده توسط محسن ( jiboteh ) در پنجشنبه 1386/03/17
 تنهایی

 

تنهایی چون باران

از دریای رو در روی شامگاه

از پهنه های دور و پرت افتاده

بر می آید :

به افقی می رود

که همواره از اوست

و دوباره بر شهر فرو می بارد

در لحظه های آمیزش

که تمام کوچه ها با صبح ٬ روی می آورند

و تن های تشنه

نومید و غمگین

یکدیگر را وا می نهند

و آنان که از هم نفرت دارند

به ناگزیر ، در یک بستر می آرامند

هنگامی که تنهایی با رود ها رهسپار می شود ...

                                          (راینر ماریا ریلکه)

|+| نوشته شده توسط محسن ( jiboteh ) در پنجشنبه 1386/03/17
 
مرگ به من نزدیک است

بین من و او فاصله کم است

او مرا نگاه می کند

مرا می شناسد

ولی سخن نمی گوید

جواب مرا نمی دهد

شاید صدایم را نمی شنود

شاید فاصله زیاد است و من نمی دانم

ولی می دانم که فاصله زمان است

من هر لحظه به مرگ نزدیک می شوم

تا به آن جا که در آغوشش کشم

این انتظار روزی به پایان می رسد

چون فاصله چون صبر من اندک است

|+| نوشته شده توسط محسن ( jiboteh ) در پنجشنبه 1384/11/06  |
 
 
بالا